اتفاق پشت اتفاق سال غریبی است سال ۸۷ نه پایان خوش ۸۶ نه شروع تلخ ۸۷. ترسم از انتهای این سال است .دچار سستی شده ام تلاش می کنم تا خودم را پیدا کنم نمی توانم می خواهم از هر چه که وابستگی یک سویه است رها شوم می خواهم در زمان سیال باشم بی هیچ زیاد وکمی می خواهم نشنوم در عین شنیدن وبینم در حال ندیدن می خواهم لحظاتم رااز پشت هزاران آرزوی به بن بست رسده فریاد کنم میخواهم آب شوم در گستره افق می خواهم می خواهم به آسمان ها به نزد خدایان بروم داد ها را بستانم می خواهم پیشتر از فرشتگان به ملکوت رسم می خواهم پیش خدا روم ودر سکوت برایش واگویه کنم آنچه که راه گلویم رااین روزهابسته است ............
تو که میدونی که این روزا چه غمی رو دارم تحمل می کنم پس چرا بامن این کارو می کنی تو اون بالا نشستی ومی بینی که چه می کشم و.....................
پ:تو خوب می دونی چی می خوام بگم پس چرا بنویسم
امروز هم مثل دیروز غم دارم وهوای لزج این جا در گلویم گیر کرده یه بغض فروخورده مثل حوای از بهشت رونده دارم اما من هوس سیب نکرده بودم من فقط از خدا کمک خواستم واون به من نه گفت شاید با من قهر کرده شاید منو فراموش کرده شاید من دیگه بنده اون نیستم وبنده کس دیگه ای شدم الان که دارم می نویسم گریه ام گرفته دیشب هم گریه کردم بهترین دوستی رو که داشتم بهم گفته خوشحاله که به من نه گفته
پ :من همیشه سعی کردم یار باشم دوستم نه بار